ﺯﻥ : ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺳﺮﺩﻣﻪ
ﻣﺮﺩ: ﺧﻮﺏ ﭘﺎ ﺷﻮ ﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﭙﻮﺵ
ﺯﻥ: ﺑﺎ ﮐﺖ ﮔﺮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻢ
ﻣﺮﺩ : ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﺨﺎﺭﯼ...





ﺯﻥ: ﺁﺧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩﻩ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻢ
ﻣﺮﺩ: ﺑﺮﻭ ﯾﮏ ﭘﺘﻮ ﺑﯿﺎﺭ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﺕ
ﺯﻥ: ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﻨﻮ ﺑﻐﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﺪﻡ
ﻣﺮﺩ: ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ پاییزی ﻣﺎﺩﺭﺗﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ 😂😂😂😂

یکی بگه چرا این نمیفهمه آخه؟

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!
جای "بنشین" و "بفرما", "بتمرگی" گفتند..!
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟


ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من، بهارم، بهشت من کجایی
جان من کجایی، کجایی؟

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 برگـ برگـ בلم را مهربان قـבم بزن 
 آه اے حضرتـ پاییز ..! 
 

کاش آدم ها
شبیه درختهای خرمالو بودند
که در پاییز برگ هایشان را
از دست میدهند
ولی عشقشان به ثمر مینشیند
و زیبایی می آفرینند

ترکیب رنگ‌های پاییزی و برف زمستانی

 


دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش..
ترس در دل داشتیم از سایه ی آدم فروش!!!

باید از امروز همرنگ جماعت بود پس...
گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!!!

رنج ما بردیم و گنج اش دست از ما بهتران...
«سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش»

ما که هم از «اسب» افتادیم و هم از «اصل مان»
روی زین بودیم و می مانیم زین پس زین به دوش!!!

حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو....
پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!!

سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس...
پس حلالت باد "چوپان "هرچه میدوشی بدوش

غمی نشسته بردلم مرا رها نمی کند
نگاه کن که با دلم چه کارها نمی کند

ببین کنار لحظه ها تن شکسته ی مرا
بیا که بی تو غم مرا از خود جدا نمی کند

تمام خلوت مرا شکسته حجم خستگی
چگونه دست های تو مرا دعا نمی کند

قسم به خلوت دل و ترانه های خسته ام
کسی در خیال را بجز تو وا نمی کند

مار از پونه من از مار بدم می آید
یعنی از عامل آزار بدم می  آید
هم از این هرزه علف های چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم می آید
کاش می شد بنویسم... بزنم بر در باغ
که من از این همه دیوار بدم می آید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می آید
ای صبا بگذر و از من به تبردار بگو
که از این کار تو بسیار بدم می آید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم می آید
آه ای گرمی دستان زمستانی من
بی تو از کوچه و بازار بدم می آید
لحظه ها مثل ردیف غزلم تکراری است
آری از این همه تکرار بدم می آید...