اگر دیوانگی کردم دلم خواست ز خود بیگانگی کردم دلم خواست
اگر که اعتماد چشم بسته به خصم خانگی کردم دلم خواست
اگر تا اوج خودسوزی پریدم نظر کرده به بال عشق بودم
اگر لب تشنه از دریا گذشتم به دنبال زلال عشق بودم
به غیر از من خود خوش باور من کسی منت نداره بر سر من
کسی حال مرا هرگز نفهمید دلیل گریه هایم را نپرسید
اگرچه از شما خانه خرابم دچار یاوه های بی جوابم
به خود اما به آنهایی که باید بدهکاری ندارم بی حسابم
پشیمان نیستم از آنچه بودم پشیمان نیستم از ماجرایم
همین هستم همین خواهم شدن نو اگر بار دگر دنیا بیایم."

 

 


اگر احساس او در قاب گلدان جا نمی گیرد
چه بهتر بشنویم از دشتی آواز شقایق را

عجب راز غریبی! اینکه: چاه کوه می نوشد
و در هر ریشه ای رگ می کند راز شقایق را

 

ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﻪ ﯾﻐﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ ِ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺯ ﮐﻒ ِ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﻭﺩ
ﻫﺮﮐﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺑﺮ ﺍﻧﮕﯿﺨﺖ ﮔﻮﺍﺭﺍﯾﺶ ﺑﺎﺩ ......
ﺩﻝ ِ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺷﻮﻗﯽ ﭘﯽ ِ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺮﻭﺩ؟

ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ !!
ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ....
ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ !!
ﺑﺎﺯ ﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ !!
ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮﺍﺳﺖ ...
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ !!

ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻏﻢ ﺍﺳﺖ؛
ﭼﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﻭ
ﭼﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻭ
ﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ...
ﺯﻧﺪگی ﻣﻌﺮﻛﻪ ﻫﻤﺖ ﻣﺎﺳﺖ ...
ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ ...
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻼﻣﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﻬﺎﻧﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛
ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ
ﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ
ﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ...
ﺯﻧﺪگی ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﯼ ﻣﺎﺳﺖ 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ...

 

تقدیم به حضرت عشق
گویند ز پیمانه ننوشید،حرام است
هرکس که بنوشد به سر دار مقام است
ما دوش به میخانه عشاق برفتیم
دیدیم که مستی همه را کیش ومرام است
گفتیم به پیمانه چه دارید که مستید؟
گفتند شراب است که از یار به کام است
گفتیم چرا یار بشد ساغر مستان؟
گفتند که مستی سبب عشق مدام است
گفتیم که از عشق چه آید به سرانجام؟
گفتند که عشق بر دل عشاق طعام است
گفتیم دوزخ شود آن خانه ی عشاق 
گفتند که میخانه همان جای سلام است
ما نیز شدیم از پی آن جام و شرابش
زیرا که خدا مقصد پیمانه و جام است
مولانا جلال الدین محمد بلخی


بزرگ فڪر ڪن

"تقدیر"
تقویم افراد عادے ست

و "تغییر"
تدبیر افراد عالے.

 

به خدا گفتم: از بازي آدمهايت خسته شده ام! چرا مرا از خاک آفریدی؟ چرا از آتش نيستم !؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند، او را بسوزانم !

خدا گفت: تو را از خاک آفريدم
تا بسازي ! . . .
نه بسوزاني !

تو را از خاک، از عنصري برتر ساختم . . .
تا با آب گـِل شوي و زندگي ببخشي . . .
از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . . 
بازهم زندگي کني و پخته تر شوي . . .

باخاک ساختمت تا همراه باد برقصي . . .
تا اگر هزار بار تو را بازی دادند، تو برخيزي ! . . .
سر برآوري ! . . .
در قلبت دانهٔ عشق بکاري ! . . .
و رشد دهي و از ميوهٔ شيرينش زندگی را دگرگون سازی ! . . .
پس به خاک بودنت ببال . . . .


گاهی چه دلگرفته میشوی ازخدا
گاهی ازحکمتش ناراضی

گاهی شاکروخوشحال
گاهی مشکوک

گاهی مجذوب
گاهی نزدیک وگاهی دور

خداهمان خداست 
کاش مااینقدر
گاهی به گاهی نمیشدیم

 

حرف تازه ای ندارم فقط زمستان در راه است …
کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند
شاید یادت بیفتد جیبهایت را که وقتی دستهایم مهمانشان بودند !


 


وقتی نیمه پاییز را در کنج کارگاه نگه میداری
شاید پاییز دیگر 
شاید...

 


یاد خوبان نه حساب است که
فراموش شود!!!
نه چراغ است که خاموش شود!!!
جویباریست از محبت که 
همیشه جاریست!!!

 


زندگی تکرار فرداهای ماست

می رسد روزی که فردا نیستیم...

آنچه می ماند فقط نقش نکوست

نقش ها می ماند و ما نیستیم...



 

در نوبتی دوباره دلت را مرور کن

از غـــم به هر بهانه ی ممکن عبور کن...

گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگـــرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن...

 

کاش یکی‌ بود که توی کوچه‌ها داد میزد
خاطره خشکیه
خاطره خشکیه
اونوقت همه ی خاطراتتو
همونایی که ارزش گرفتن دمپایی پاره هم ندارن
میریختم تو کیسه
و میدادم بهش
و میرفت رد کارش....

 

سن منیم عمروم،دنیام،هرنفسیم سن
هامی بیر طرفه،سن بیرجه کسیم سن
من دیوانه سنسیز اولرم، محو اولارام
سن قلبیمین تک صاحبی،تاج سریم سن
دریای عشقینده گلیپ غرق اولارام من

 

باز باران میچکد از چشم خیسم
با گهر های فراوان قصه ام را مینویسم 

میخورد بر بام گونه اشکای بی درنگم
میچکد بر روی کاغذ لحظه های رنگ رنگم،

یادم آرد روز باران چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین در بلندای نگاهش

شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پراحساس از نگارم می سرودم

میدویدم همچو آهو گرد قلب مهربانش
میپریدم از لب جوی بلند گیسوانش

میشنیدم از پرنده قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده عشق های رفته بر باد

داستان های نهانی گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی کرده بودش سنگ خارا

پیش چشم روزگاران دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد.

 


دﻟﺒﺮا ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ دادی این‌قدر ﻧﺎزت ز ﭼﯿﺴﺖ؟ 
گر ﭘﺸﯿﻤﺎن ﮔﺸﺘﻪاى ﺑﮕﺬار در ﺟﺎﯾﺶ نهم

صائب تبریزی این شکلی مخ میزد، حالا هی برو تو خیابون پیس پیس کن


دانشجویی برگه امتحانی را سفید داد و روی آن نوشت :
سکوتم نشانه ی نداشتن معلومات نیست... آنچه در ذهن من است قابل بیان نیست. 🤔😀



به او مدرکی دادند که در آن نوشته شده بود:


رد شدنت نشانه ی شکستت نیست بلکه شوخ طبعی ات ارزش دیدنت در ترم آینده را دارد..


زن جفففففففر سرقبرش ميگفت: 
کجایی جفففففففر ؟!
یدالله کفش نداره!!! 
فضل الله بلوز نداره!!!
عین الله شلوار نداره !!! 

👈👈😂😂



روح👻 جفففففففر شب مياد به خوابش ميگه:
سکینه 🙆من مردم..نرفتم دٌبي جنس بيارم که !!


ﺯﻥ: ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟ 😢
.
ﻣﺮﺩ: ﺧﯿﻠﯽ 😍
.
ﺯﻥ: ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻦ😕
.
ﻣﺮﺩ: ﭼﻄﻮﺭﯼ؟ 😕
.
ﺯﻥ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ ﺑﺠﻨﮓ😊
.

ﻣﺮﺩ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﺑﺠﻨﮕﻢ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ... 😰
ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﮕﻮ ! 😕
.
ﺯﻥ: ﺭﻣﺰ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ 😏 

ﻣﺮﺩ: ﮐﻮ؟ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺮ بی همه چیز؟ 

مرده به بچه‌ش میگه:
کلاغه خبر آورده سیگار میکشی ؟؟؟
بچه‌ش میگه:
.
.
مــــن ؟؟؟ 
مــــن سیگار میکشم ؟؟؟
تو خودت معلوم نیست چی کشیدی که با کلاغا حرف میزنی !!!


ﺯﻥ : ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺳﺮﺩﻣﻪ
ﻣﺮﺩ: ﺧﻮﺏ ﭘﺎ ﺷﻮ ﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﭙﻮﺵ
ﺯﻥ: ﺑﺎ ﮐﺖ ﮔﺮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻢ
ﻣﺮﺩ : ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﺨﺎﺭﯼ...





ﺯﻥ: ﺁﺧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩﻩ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻢ
ﻣﺮﺩ: ﺑﺮﻭ ﯾﮏ ﭘﺘﻮ ﺑﯿﺎﺭ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﺕ
ﺯﻥ: ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﻨﻮ ﺑﻐﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﺪﻡ
ﻣﺮﺩ: ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ پاییزی ﻣﺎﺩﺭﺗﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ 😂😂😂😂

یکی بگه چرا این نمیفهمه آخه؟

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!
جای "بنشین" و "بفرما", "بتمرگی" گفتند..!
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟


ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من، بهارم، بهشت من کجایی
جان من کجایی، کجایی؟

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 برگـ برگـ בلم را مهربان قـבم بزن 
 آه اے حضرتـ پاییز ..! 
 

کاش آدم ها
شبیه درختهای خرمالو بودند
که در پاییز برگ هایشان را
از دست میدهند
ولی عشقشان به ثمر مینشیند
و زیبایی می آفرینند

ترکیب رنگ‌های پاییزی و برف زمستانی

 


دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش..
ترس در دل داشتیم از سایه ی آدم فروش!!!

باید از امروز همرنگ جماعت بود پس...
گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!!!

رنج ما بردیم و گنج اش دست از ما بهتران...
«سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش»

ما که هم از «اسب» افتادیم و هم از «اصل مان»
روی زین بودیم و می مانیم زین پس زین به دوش!!!

حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو....
پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!!

سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس...
پس حلالت باد "چوپان "هرچه میدوشی بدوش

غمی نشسته بردلم مرا رها نمی کند
نگاه کن که با دلم چه کارها نمی کند

ببین کنار لحظه ها تن شکسته ی مرا
بیا که بی تو غم مرا از خود جدا نمی کند

تمام خلوت مرا شکسته حجم خستگی
چگونه دست های تو مرا دعا نمی کند

قسم به خلوت دل و ترانه های خسته ام
کسی در خیال را بجز تو وا نمی کند

مار از پونه من از مار بدم می آید
یعنی از عامل آزار بدم می  آید
هم از این هرزه علف های چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم می آید
کاش می شد بنویسم... بزنم بر در باغ
که من از این همه دیوار بدم می آید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می آید
ای صبا بگذر و از من به تبردار بگو
که از این کار تو بسیار بدم می آید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم می آید
آه ای گرمی دستان زمستانی من
بی تو از کوچه و بازار بدم می آید
لحظه ها مثل ردیف غزلم تکراری است
آری از این همه تکرار بدم می آید...