باز هـــم در وحشت بــــی انتهای فــــــاصله
بــا هجوم تلخ شب تا صبح همبستر شــــدم
در میان شعله ی ناباوری هــــا سوختـــــــم
سوختم در لحظه های بی تو، خاکستر شدم💕

باز هـــم در وحشت بــــی انتهای فــــــاصله
بــا هجوم تلخ شب تا صبح همبستر شــــدم
در میان شعله ی ناباوری هــــا سوختـــــــم
سوختم در لحظه های بی تو، خاکستر شدم💕

دلتنگی ینی "جاذبه" بر عکس شود
وزن زمین بر "دلت" سنگینی کند

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا.
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا.
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا؟
با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا؟
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو.
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو.
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمندهی یک حرف نبودم هرگز
"مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بردل نهم و پا بکشم از کویت"
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش.............

،،مجنون و آب و کوزه و لیلا بهانه بود
زندان و چاه و گرگ و زلیخا بهانه بود
می خواست عشق در جهان غوغا بپا کند
قصه سیب و آدم و حوا بهانه بود
ابلیس رانده شد چو عشقی در دلش نبود
آتش و خاک و سجده هم آنجا بهانه بود
شور کلام مولوی از شوق یاد اوست
دیدار شمس و عشق مولانا بهانه بود
تنها به یاد او غزل می گفت خواجه هم
شاخ نبات و ساقی رعنا بهانه بود
تفسیر تازه ای ازو در یوش زاده شد
شعر نو و "افسانه" نیما بهانه بود
سهراب در شب بیابان نام او شنید
تصویر رود و یک زن زیبا بهانه بود
چون سایه ما حکایت او را رقم زدیم
دلداگی به دختر ترسا بهانه بود
مغرور دل ربودن از همچون منی نشو
زیبایی تو و جنون ما بهانه بود
او عشق بود و عاشق و معشوق ، من و تو
گر دل به هم سپرده ایم تنها بهانه بود,,

گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم
بعضی از آدم ها فقط می توانند
در قلبمان بمانند نه در زندگیمان

به شب و پنجره بسپار
که بر میگردم ,
عشق را زنده نگه دار
که بر میگردم...

سكوتت را همين حالاي شب بشكن!
همين حالا كه چشمانم سياهي را نمي فهمد،
و الّا ساعتي ديگر
من و اين آسمان خسته و
فانوس چشمانت
به آرامی
- ازاين تاريكتر-
در دستهاي باد
مي ميريم...
همين حالا نگاهم كن!
همين حالا كه من در پيش چشمانت نشستم خسته و تنها
و مي خواهم كسي باشد
كه ناگه بشكند اين بغضِ مانده در گلويم را
و ميخواهم
كنارم باشد از اين لحظه تا فرداي فرداها...
همين حالا صدايم كن!
همين حالا،
همين حالا...

امروز رفتم کتابخونه یه چند تا کتاب بگیرم یه کتاب دیدم روش نوشته :
مردها چه زنهایی را دوست دارند!!!!!
.
.
.
.
.
.
والا ما تا يادمون میاد مردها همه زنها رو دوست دارن بجز زن خودشون را.
دیگه طبقه بندی نمیخاد؟

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست
دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد .....

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست
دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد .....

ﺗﻮ ﮐﻪ میدونی ﻣﺒﺪﺍ ﻭ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﻦ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮﺳﺖ.
.ﭘﺲ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﮕﻴﺮ ..
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺩستانت ﺣﺴﻮﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ
ﮐﻪ ﺟﺎﯼ من رو ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺣﺘﯽ .... ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ..

اگر چه جایِ دل دریایِ خون
در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایِ از دل
کم میارم
اگر چه رو به روی مثل آینه با من
ولی چشمام بـسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه ی دلهای
عالم و میخوام که عاشق تو باشم
توئی عاشق تر از عشق
توئی شعر مجسم تو باغِ قصه از تو
سحر گل کرده شبنم

تمام
شهر
از بس
عاشقے
ڪردہ اند
قهارند ،،،
اما
من
هنوز
ناشیانہ
دوستت
دارم ،،،،

تمام
شهر
از بس
عاشقے
ڪردہ اند
قهارند ،،،
اما
من
هنوز
ناشیانہ
دوستت
دارم ،،،،

وقت آن آمد شبی با بوسه ای خوابم کنی
میهمان شعرهای ساده و نابم کنی
با هزاران عشوه و ترفند بدخوابت کنم !
تا تو گیری در بغل هر شب مرا خوابم کنی
بلکه آرامش شود با خانه و خونم عجین
باش تا محو نگاه مات و جذابم کنی
چشم خود را مست سازم تا بخوانی قصه ها
بعد با هر جمله ات بیتاب بیتابم کنی
آنقدر نازت کشم مصرع به مصرع ، بیت بیت
تا که روی کاغذت یک شعر دلبابم کنی

بغلم کن که کمی ساکت وآرام شوم
در خیالی که گرفتار تو شد دام شوم
بی هوا بوسه مزن بر رخ من
بوسه انگاه بزن باز که من رام شوم
بی تو در خلوت این خانه گرفتار شدم
تو بیا تاکه کمی شاد از این کام شوم
پنجره باز کن نغمه بزن بر خورشید
من به شوق پرستو به این بام شوم
وقت رفتن تو بیا باز بزن بوسه ی مهر
تا که من همره آن یار دلارام شوم

قــــــــــلبم "
خصـــوصی ترین
جـــای دنیـــاے دلتنگـــــی هایم بـــــود...
تا اینکـــــه ...
" تــــــــــو "
ســــزده به خـــانه ے دلــــــــــم آمـــــدی ..
رسـم مـهمان نــوازے
شد بـلاے جانم
نتوانســتم به آمـدنت "نـــــه" بگویم
با بـــودنت خـــو گرفتم ...
حســـابی که وابسته ات شدم ،
یـــادت افـــــتاد کـــــه ..
فـــقط برای مــهمانی
به دلــــــــــم ســــرزده بودے..
بعـد از رفتنت
حـــــریم خصـــــوصے دلــــــــــم ،
ویـــــرانه اے "ســـــوت و کــــور" شـــــده . . .
دلــــــــــم بدجـــــور شـکست ...
بـاور کن ..

داغیم، نمیفهمیم تا فاجعه راهی نیست
سردیم، نمیخواهیم از فاجعه برگردیم
از مرهمِ یکدیگر تا زخمیِ هم بودن
راهیست که بیمقصد، با عشق سفر کردیم
شعریم و نمیخوانیم، شوقیم و نمیخواهیم
چشمیم و نمیبینیم، سبزیم ولی زردیم
این فصلِ پریشان را برگی بزن و بگذر
در متنِ شبِ بیماه، دنبالِ چه میگردیم؟
بیداریِ رویایی، دیدی که حقیقت داشت
ما خاطرههامان را از خواب نیاوردیم
تردید نکن در شوق، تصمیم نگیر از خشم
آرام بگیر امشب، ما هر دو پُر از دردیم