هوای کوی او دارم مکرر

گلی گم کرده ام ای حیّ دادار
که دارد عطر روی آل اطهار
هوای وصل او دارم همه عمر
دم گورم، الهی همرهم دار
ره وصل گل روی مرادم
که راه‌مرگ مارا کرده هموار
در آورده دمارِ عمر ما را
که‌وصل روی او را دارم اصرار
سرآمد عمرم اَر آواره‌‌گی ها
ولی دارم هوای کوی دلدار
ألا ای مصــــــلحِ اولادِ آدم
رسی کی دادِ دلهای هوادار
گرامی گوهری گم کرده دارم
که او هم در دلم دارد سر کار
دوصد سال ار دهد عمرم همه درد
رود در ســـر مرا همــــواره مســـمار
هوای کوی او دارم مکرر.

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
چشمهایت را باز کن
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه ی عشق،
تک بوسه های سرد
و فریادهای عقیم جوانی
منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی …!

جدایی

روز و شب خون جگر مي خورم از درد جدايي
ناگوار است به من زندگي ، اي مرگ کجايي
چون به پايان نرسد محنت هجر از شب وصلم
کاش از مرگ به پايان رسدم روز جدايي
چاره درد جدايي تويي اي مرگ چه باشد
اگر از کار فرو بسته من عقده گشايي
هر شبم وعده دهي کايم و من در سر راهت
تا سحر چشم به ره مانم و دانم که نيايي
که گذارد که به خلوتگه آن شاه برآيم
من که در کوچه او ره ندهندم به گدايي
ربط ما و تو نهان تا به کي از بيم رقيبان
گو بداند همه کس ما ز توييم و تو ز مايي
بسته کاکل و زلف تو بود هاتف و خواهد
نه از آن قيد خلاصي نه ازين دام رهايي
-


امروز کسی به من گفت:
مگه از پشت کوه اومدی که هیچ چیز نمی دونی...با خودم زمزمه کردم ، در دیار ما نور از پشت کوه طلوع و در پشت کوه غروب می کند...
کاش من پشت کوهی بودم هیچ نمی دانستم

آپلود عکس

آپلود عکس

ﺧﯿﻠﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻋﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ، تقدیم به شما
ﺧﺪﺍﻳﺎ !
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺛﺮﻭﺗﻢ ﺩﺍﺩﻱ،ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺍﻡﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﻳﻲ ﺍﻡ ﺩﺍﺩﻱ، ﻋﻘﻠﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﻢ ﺩﺍﺩﻱ، ﺗﻮﺍﺿﻌﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﺗﻮﺍﺿﻌﻢ ﺩﺍﺩﻱ ﻋﺰﺗﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺗﻢ ﺩﺍﺩﻱ، ﻋﻔﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﻴﻢ ﺩﺍﺩﻱ، ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮ .
ﻭﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻛﺮﺩﻡ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﻜﻦ

خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن...
اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو "ها" کن

خدایا سرده این پایین ببین دستامو میلرزه
دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه

بگو گاهی که دلتنگم از اون بالا تو میبینی
بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی

خدایا.. من دلم قرصه! کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت که حتی روز...روشن نیست

کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته!!

فراموشم میشه گاهی که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا بازم پیش تو برگردم 

خدایا...وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن 
شنیدم گرمه اغوشت اگه میشه منم جا کن....

 

آپلود عکس


دیوانه ودلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش!


آپلود عکس

با کسی باش که
وقتایی که دلت گرفته
حوصله نداری
ناراحتی
حس میکنی یه دنیا غم داری
بلد باشه شادت کنه
راه قلبتو بلد باشه
تنهات نزاه



خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود،
تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد،
با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد،
تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،
...وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود
و تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه كردن.


آپلود عکس

زندگی را ورق بزن
هر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش
زندگی را باید زندگی کرد،
آن طور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری.

 

آپلود عکس

خدایا ! من همانم که گاه خندانم، و گاهی گریان.
گاه شکرگزارم، و گاهی درحال گله کردن.
گاه بنده ی توام، و گاهی بنده ی خویش!
خدای همیشگی ام! من مبتلا به گاه و بی گاههای همواره ام،
بیماری نامتعادل که همیشه به نسخه ی طبیب خویش عمل نمی کند!
اسیر خویشتنم؛
و گاه و بی گاههای اسارت گونه ام مرا در برگرفته است...
معبود آزاده ام! 
بندهای گاهها و بی گاههای زندان تنم را... از هم جدا كن! 
مرا به آغوش خویش دعوت كن! که تشنه ترینم به آن...
تمام این گاه و بی گاههای مدامم را، ببخش...
به حق خدایی همی

تاتونگاه میکنی کارمن اه کشیدن است
ای بفدای نگهت این چه نگاه کردن است



آپلود عکس

 

 

دوستت دارم چرایش پای تو،
ممکنش کردم،محالش پای تو
میگریزی از من و احساس من
دل شکستن هم ،گناهش پای تو
آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو
من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو
پای رفتن هم ندارم من،از کوی دلت
پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو

بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل

ما را ميان خلق رسوا کردی ای دل

غافل مرا از فکر فردا کردی ای دل

تا از کجا ما را تو پيدا کردی ای دل

روزم سيه حالم تبه کردی تو کردی

ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی

ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلايی

ای دل سزاواری که دايم مبتلايی

از مايی آخر خصم جان ما چرايی

ديوانه جان آخر چئی کار کجايی

مجنون شوی ديوانه ام کردی تو کردی

از خويشتن بيگانه ام کردی تو کردی

عماد خراسانی

میخواستم کنار تو باشم...

میخواستم کنار تو باشم ولی نشد!
پیکی به افتخار تو باشم ولی نشد!


میخواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازنده ی قمار تو باشم ولی نشد!

میخواستم به واسطه ی اشک های خویش
یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد!

حاضر شدم به شکل دو دستت درآیم و
دائم در اختیار تو باشم ولی نشد!

وقتی که خسته میشوم از شهر بی حدود
زندانی حصار تو باشم ولی نشد!

باران مهر باشی و من چون کویر لوت
عمری در انتظار تو باشم ولی نشد!

بعد از هزار و یک «نشد» از یاس خواستم
خیام روزگار تو باشم ولی نشد!

یاری کن ای نفس

یاری کن ای نفس...
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
هوشنگ ابتهاج

همه دردم

همه دردم ،بیا درمان من باش
به یاد دیده ی گریان من باش
تو که مهر زمینی،ماه من شو
تو که روح جهانی،جان من باش
گلستانی که می دیدی،خزان شد
بهارم کن،گل خندان من باش
نگه کن بی سروسامانی ام را
سرانجامم شو و سامان من باش
چو رفتی،ظلمت شب ها مرا کشت
بیا،باز اختر تابان من باش
مکن از چشم گریانم جدایی
چو اشکی بر سر مژگان من باش
اگر شعر مرا جاوید خواهی
بیا شیرازه ی دیوان من باش

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی / این هم از لطف شما بود و نمی‌دانستیم
من نکردم گله از عهد و وفاداری تو / عهد ما عهد جفا بود و نمی‌دانستیم
رنج بی‌عشقی و تنهایی و بی‌مهری یار / همه تقدیر خدا بود و نمی‌دانستیم . . .

سراب ارزو

سراب آرزو
دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند
ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

تقدیم به تو .دوست عزیز

بنویسیم به دیوار سکوت: 
عشق سرمایه هر انسان است. 
بنشانیم به لب حرف قشنگ،حرف بد وسوسه شیطان است
و بدانیم که فردا دیر است،و اگر غصه بیاید امروز،تا همیشه دلمان درگیر است
پس بسازیم رهی را که کنون،تا ابد سوی صداقت برود
و بکاریم به هر خانه گلی،که فقط بوی محبت بدهد .

تقدیم به تو دوست عزیز

دلتنگم

دلتنگم، دلتنگ آرزوهای محال کودکی ام؛

دلتنگ راه هایی که پیمودنش میسر نبود؛

دلتنگ احساس های پاک کودکانه ام؛

دلتنگ آدم برفی هایی که در حیاط خانه مان لبخند می زدند؛

آه، اکنون دل تگرگ زده ام؛

چون پائیز زمستان زده ی امسال، می بارد و می بارد؛

دریغ، خانه ام برفیست، دلم تگرگ زده؛

من، آدم برفی ام، با لبخندی یخ زده و بی روح بر لبانم؛

با چشمانی مغموم و بهت زده، هیچ شال گردن و تن پوشی؛

سرمای درونم را گرم نخواهد کرد،

آه از سرمای درون، آه ...

 

 

روز را خورشید میسازد و روزگار را ما
ما را قلب زنده نگه میدارد و قلب را عشق
پس روزگار را عاشقانه بساز و عشق را عاقلانه

....سلام
سلامی به وسعت عشق الهی ، قرین لحظه های نابتان