+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:7 توسط معصومه
|
باز باران میچکد از چشم خیسم
با گهر های فراوان قصه ام را مینویسم
میخورد بر بام گونه اشکای بی درنگم
میچکد بر روی کاغذ لحظه های رنگ رنگم،
یادم آرد روز باران چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین در بلندای نگاهش
شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پراحساس از نگارم می سرودم
میدویدم همچو آهو گرد قلب مهربانش
میپریدم از لب جوی بلند گیسوانش
میشنیدم از پرنده قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده عشق های رفته بر باد
داستان های نهانی گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم روزگاران دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد.
با گهر های فراوان قصه ام را مینویسم
میخورد بر بام گونه اشکای بی درنگم
میچکد بر روی کاغذ لحظه های رنگ رنگم،
یادم آرد روز باران چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین در بلندای نگاهش
شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پراحساس از نگارم می سرودم
میدویدم همچو آهو گرد قلب مهربانش
میپریدم از لب جوی بلند گیسوانش
میشنیدم از پرنده قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده عشق های رفته بر باد
داستان های نهانی گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم روزگاران دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 22:53 توسط معصومه
|
دﻟﺒﺮا ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ دادی اینقدر ﻧﺎزت ز ﭼﯿﺴﺖ؟
گر ﭘﺸﯿﻤﺎن ﮔﺸﺘﻪاى ﺑﮕﺬار در ﺟﺎﯾﺶ نهم
صائب تبریزی این شکلی مخ میزد، حالا هی برو تو خیابون پیس پیس کن
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:14 توسط معصومه
|
دانشجویی برگه امتحانی را سفید داد و روی آن نوشت :
سکوتم نشانه ی نداشتن معلومات نیست... آنچه در ذهن من است قابل بیان نیست. 🤔😀
به او مدرکی دادند که در آن نوشته شده بود:
رد شدنت نشانه ی شکستت نیست بلکه شوخ طبعی ات ارزش دیدنت در ترم آینده را دارد..
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:11 توسط معصومه
|
زن جفففففففر سرقبرش ميگفت:
کجایی جفففففففر ؟!
یدالله کفش نداره!!!
فضل الله بلوز نداره!!!
عین الله شلوار نداره !!!
👈👈😂😂
روح👻 جفففففففر شب مياد به خوابش ميگه:
سکینه 🙆من مردم..نرفتم دٌبي جنس بيارم که !!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:8 توسط معصومه
|
ﺯﻥ: ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟ 😢
.
ﻣﺮﺩ: ﺧﯿﻠﯽ 😍
.
ﺯﻥ: ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻦ😕
.
ﻣﺮﺩ: ﭼﻄﻮﺭﯼ؟ 😕
.
ﺯﻥ: ﺑﺮﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ ﺑﺠﻨﮓ😊
.
ﻣﺮﺩ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﺑﺠﻨﮕﻢ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ... 😰
ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﮕﻮ ! 😕
.
ﺯﻥ: ﺭﻣﺰ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ 😏
ﻣﺮﺩ: ﮐﻮ؟ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺮ بی همه چیز؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:7 توسط معصومه
|
مرده به بچهش میگه:
کلاغه خبر آورده سیگار میکشی ؟؟؟
بچهش میگه:
.
.
مــــن ؟؟؟
مــــن سیگار میکشم ؟؟؟
تو خودت معلوم نیست چی کشیدی که با کلاغا حرف میزنی !!!
کلاغه خبر آورده سیگار میکشی ؟؟؟
بچهش میگه:
.
.
مــــن ؟؟؟
مــــن سیگار میکشم ؟؟؟
تو خودت معلوم نیست چی کشیدی که با کلاغا حرف میزنی !!!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:6 توسط معصومه
|