بـس کـه دلتٖنگم اگـر گـریه کنم می گویند

قـطـره ای قــصــد نـشـان دادن دریـا دارد

عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت 

چـه سـخـن هـا کـه خـدا بـا مـن تنها دارد

چشمت افسونگر دلهاست به افسانه قسم
باده در چنگ تو رسواست به پیمانه قسم

شمع در مکتب عشاق که شد چله نشین
سوختن را زمن آموخت به پروانه قسم

چون پریشانی زلفت که کند رقص حریر
پیچ وتابی به دل انگیخته برشانه قسم

تو همه سنگ شدی آینه دل گرچه شکست
بازافزود تو را جلوه به آینه قسم

بی تومتروکه وبی رهگذرست کلبه من
با تو آباد شود کلبه به ویرانه قسم

گفت مجنون به جبین مهر جنونم نزنید
عقل درمانده عشق است به دیوانه قسم

دیشب که بیاد رخ زیبای تو بودم
در وصف رخت یک غزل ناب سرودم

آماده شدم بهر نمازم که به ناگاه
یاد تو رسید و تو شدی بود و نبودم

هنگام اقامه لبت آمد به خیالم
یک بوسه از آن کنج لب لعل ربودم

هم رفت نماز از کف و هم مست نگشتم
از هر دو طرف بوسه ضرر بود نه سودم

بین دو نمازم غزلی فاصله افتاد
با چشم و لبت بود همه گفت و شنودم

در رکعت دوّم مثلاً سخت گرفتم
از چشم تو گفتم عوض ذکر سجودم

خون کرده دلم را غم چشمان سیاهت
بنگر که ببینی چه سیاه و چه کبودم

یک تیر ز مژگان بلند تو رها شد
صاف آمد و بنشست در اعماق وجودم

میترسم از آن روز که با غیر نشینی
تقصیر خودم نیست که اینگونه حسودم..

از پیله ام بیرون زدم پروانه باشم 
پرواز کردم دور از ویرانه باشم 

گلها برایم دامن دل را گشودند 
تا زینت هر گلشن و گلخانه باشم

روز تولد روز رستاخیز گل هاست 
بگذار من مانند گل بی شانه باشم

زنبق بپیچانم شبیه رز بخندم 
تنهاترین آلاله ی دیوانه باشم 

باید به دنیا پاگذارم آذر آسا 
شاید زمستان ساکن میخانه باشم 

مست از تبسم های پر سوز و گدازم 
من دوست دارم شاعر پیمانه باشم

در من " پرستش " کن سزاوار نگاهم 
بگذار امشب با خودم بیگانه باشم

چید بالم را که تا شاید وفادارم کند

چون کبوتر ها به آزادی گرفتارم کند

تا بداند بازهم پر می کشم سوی قفس

بازهم با دست خود حتی اگر تارم کند

موج با اینکه سرش بر سنگ خورده بارها

سوی ساحل تاخت با سیلی که آزارم کند

مرگ می آید ولیکن بی خبر،دانی چرا؟

تا ز شوق لحظه ی دیدار سرشارم کند

شاید او در حال صادر کردن حکم است،تا

راهی حبس اَبد در قاب دیوارم کند

باز هم امشب نقاب آینه بر چهره داشت 

تا یقیناً بیشتر از خویش بیزارم کند

آدم و حوا،سپس هابیل وقابیل و...ولی

من نمی خواهم خدا بیهوده تکرارم کند

در کنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد
کـــس جـای در ایــن خــانه ی ویــــرانه نــــدارد

دل را به کــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آرد
کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدا
در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست
آن شمــــع که می ســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد

گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی
گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد

ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده چه تاثیــــــــر
راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد

در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای
دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد

از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت
جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد

تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا
ده روزه ی عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدارد

خدایا . . .
دلمان را به تو میسپاریم

دلی که همچون یک دفتر پر است از
غم،دلتنگی، گناه و آرزو

خدای من!
با دستان مهربانت قلمی بردار
و به لطف خودت پاک کن
گناهانمان را
خط بزن غمهایمان را
و دلی رسم کن در دفتر دلمان
به بزرگی دریا

... ✔ امضای خدا پای تمام آرزوهاتون 

 

بزرگترین هدیه ای که می توان به کسی داد
زمان است
هنگامیکه برای یک نفر وقت میگذاری
قسمتی از زندگیت را به او داده ای
که پس نمیگیری!

 


آنقدر درد درون را در دل خود ریختم 

تا که خود، با دردهستی سوز خود،آمیختم

برگ سبزی بودم و، در تندباد حادثات

بر تن هر شاخهٔ بی ریشه ای، آویختم

رهی_معیری

 


یارو زنگ میزنه رستوران میگه غذا چی دارید ؟
خانمه میگه : پیتزا ، جوجه کباب ، کوبیده ، مرغ ، استیک
یارو میگه خوش بحالتون ما تو یخچال کوفت هم نداریم !