باید به دنیا پاگذارم آذر آسا شاید زمستان ساکن میخانه باشم
مست از تبسم های پر سوز و گدازم من دوست دارم شاعر پیمانه باشم
در من " پرستش " کن سزاوار نگاهم بگذار امشب با خودم بیگانه باشم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:16 توسط معصومه
|
چید بالم را که تا شاید وفادارم کند
چون کبوتر ها به آزادی گرفتارم کند
تا بداند بازهم پر می کشم سوی قفس
بازهم با دست خود حتی اگر تارم کند
موج با اینکه سرش بر سنگ خورده بارها
سوی ساحل تاخت با سیلی که آزارم کند
مرگ می آید ولیکن بی خبر،دانی چرا؟
تا ز شوق لحظه ی دیدار سرشارم کند
شاید او در حال صادر کردن حکم است،تا
راهی حبس اَبد در قاب دیوارم کند
باز هم امشب نقاب آینه بر چهره داشت
تا یقیناً بیشتر از خویش بیزارم کند
آدم و حوا،سپس هابیل وقابیل و...ولی
من نمی خواهم خدا بیهوده تکرارم کند
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 0:14 توسط معصومه
|
در کنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد کـــس جـای در ایــن خــانه ی ویــــرانه نــــدارد
دل را به کــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آرد کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدا در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست آن شمــــع که می ســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد
گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد
ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده چه تاثیــــــــر راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد