ساده میبینم ترا
ساده میبینم تو را هر شب به رویایی که نیست
میزنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست
مینشینی در برم محو نگاهت میشوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست
در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست
عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست
میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو
جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست
هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام
مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست
میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط
از معمای وصالت با الفبایی که نیست...
ساده میبینم تو را هر شب به رویایی که نیست
میزنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست
مینشینی در برم محو نگاهت میشوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست
در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست
عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست
میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو
جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست
هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام
مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست
میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط
از معمای وصالت با الفبایی که نیست...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ ساعت 22:17 توسط معصومه
|